او دختری جوان بود که از محدودیت های جامعه فرار کرده بود

آزادی در نگاهش برق می زد و شوقی ممنوعه در قلبش بود. همراه دوستانش از مرزها عبور کرد

در آنجا کیت وینسلت منتظر بود. شبی خاص که هیچکس فراموش نخواهد کرد

گرمای بدن ها شعله ور شد

مردی با پوستی تیره و شوقی ژرف پدیدار شد

شور زندگی پیچید

دست کشیدن عشقی بی آلایش را عیان ساخت

تمامی این لحظات در ذهن وی حک شد

و او دیگر همان دختر سابق نبود

. اشتیاق او به زندگی و عشق افزون شد. بدن او ملتهب بود

و روحش آزاد شده بود. لحظاتی که صعود را آموخت

. بانگ خوشی در محیط هوا پیچید

. بی خبر بود که چه تقدیر در پیش رویش قرار داشت

. شبکه اجتماعی او سرشار از نوشته های عاشقانه شد

. فریاد رهایی وی به سمع دنیا شنیده شد

. صدای وی هنوز طنین انداز

. او نمادی از شجاعت و دوستی است

. همه وی را دوست بودند

. و معاش او هیچ وقت شبیه قبل نشد